تبليغاتX
نا تمام ترين قطعه زندگي

نا تمام ترين قطعه زندگي

یادگاری بر تن سنگ لحد

بیا کنار ترم

تا وجب بگیرم

فاصله هم آغوشی هایمان را

بیا نزدیک تر شو

تا دستانت را دیکته کنم

برای مغزی که شستشو می خواهد

پیش تر بیا بیشتر بیا

به کنار کنار ترین آدم دنیا

بیا

هنوز دستانم له له می زند برای هم آغوشی با انگشتانت

و هنوز قلبم می ایستد وقتی که می آیی

هنوز لبخندت کنج دنج شب یلدای افسانه هایم ایستاده

و هنوز موهایت توی باد های ذهنم تاب می خورند

ایستاده ای دور ترک

که چشمانم تار می بیند تو را

و مرا

ایستاده تر توی تمام باورها حبس نگه می دارد

ایستاده ای دور ترک برداشته این راه که می آیم به سمتت

و پیله ای از جنس مرد به دور تمام آرزو هایم تنیده -

- این کرم که توی مغزم وول می خورد و

گاه توی گوشم لچ و لچ می کند.

آوازخوان شبهای تنهایی و مرگم سایه شده این ........... همین........

و هی بوق بوق بوق

پشت گوشی تلفنی که عذاب می کشد از دستم

دستم را دراز می کنم و نوازش می کنم این

دستهای خالی از هیچ را

هیچ را

هیچ را بیا تا قسمت کنیم میان من وتویی

که هیچگاه هیچ هیچی را به خود وا نگذاشته ایم و

هیچ شویم از برای هم

بیا

بیا تا قسمت کنم سهم خوابم را

برای تویی که خوابت آشوب می شود و

باز نمی آیی

نزدیک تر بیا

که میان ما هیچ راهی نیست

خیلی دوریم و خیلی نزدیک.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش کنيم
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

تمام که می شود یاد نبودن می افتی

خسته ای از هیبت پریشانم؟

مرا باد با خود خواهد برد

به پشت دیوار حسرت

مرا با خود خواهد برد به پشت دیوار فراموشی

آری این روز ها

مرا یاد هم خواهد برد

به چه آسانی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

تصویر مرد پشت تو        حالا پشت تو       افتاده روی زمین

می ترسد ناخودآگاه ضمیر سوم شخص مفردم

تنها ضمیری که مرا فکر می کند

مرا بیاد می آورد            مرا فریاد می کند         مرا یاد می آورد         مرا بیاد می آورد

 

در بهمن زاده شده ام        احتمالا

در ماه سردی در نبود تو

و سایه ای که نداشتم

زیر پاهایی که در قنداق پیچشان کردند          گریه می کردم به یقین

بزرگتر که شدم

توی آن کفش های کتانی خیس عرق شده از دویدن پی توپ زیر آفتاب تابستانی گرم

سایه ای گریزان داشتم در به در دنبالم        می خندیدم

بعد تر از آن

توی حیاط مدرسه   توی صف   دلهره شیرین امتحان و لذت زنگ ورزش

صدای زنگ که می آید هنوز توی صف ایستاده ام      با کمی از جلو نظام و

درک سنگینی کتابهای توی کوله پشتی

و

درک سبکی لذت بخش خوراکی زنگ تفریح

با سایه ای کج          افتاده   -     با سایه ای کج افتاده

از آفتاب سرد پاییزی متمایل به چپ پشت سرم

 

روز ها و روزها و روزها                  سالها

تا در به در کوچه پس کوچه های حیران مانده از تنهایی

تا روز نگاه تو        نگاه تو           تو

نگاهت

موهایت

خنده هایت

موهایت

چشم هایت

موهایت

نفس هایت

موهایت

عطرت

موهایت

             تا دست دست  

                         تا پیچ پیچ

                                  تا بوسه بوسه

                                               تا آغوش آغوش

دستت    قلبت   نفس ها     لبها      لباسها      گرما     بوسه      لختی  سیگار

پشت همه خوبی ها          همه هراس ها     همه لذت ها      همه هم آغوشی ها

و پشت پشت من تا هفتاد پشت

تا پشت همه آن پرچین های بی کلاغ

تا پشت مترسک گندیده در حسرت کلاغ مانده

تا پشت یک دنیا ترس    گریه    شک    التماس   خواهش    نوازش

نابود شده ام انگار          مرده ام شاید

 

آفتاب برای من نمی تابد        یا

من برای این آفتاب زاده نشده ام؟

 من محو شده ام در تو         یا

سایه ام گم شده پشت تو؟

 

کنارت ایستاده ام

همین جا

سایه مرد پشت من    حالا روی سایه تو          افتاده روی زمین     عزیزم

به چشم های خیس من نگاه کن

توی اشک هایم تصویر لرزان خودت را می بینی...

                                                                   ۸/۱۲ -  ۸۸/۸/۲۴

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

همین که راه می روی خوب است

فکر را کادو پیچ کن

شاید روزی احساس کنی چیزی برای هدیه کم داری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

توی تمام آیینه ها که نگاه کنی

عکس منی می بینی

ایستاده تمام رخ

با بقچه ای در آغوش و

کمری خمیده

زیر بار تمام خاطرات بودن.

تنها تر از آنم

که سایه ام سنگینی کند.

زنده ام و روایت می کنم

نا تمام ترین قطعه زندگی ام را

تا بل باز شود قفل این در بسته

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

زل زدم توی مانیتور و جوری نگاه می کنم که انگار الان ازش بیرون می آی!

چرا اینجوری نگام می کنی؟

هان؟

آره من همونم که یروزی عاشقت بودم... یه روزی

من همونیم که یه روزی آشقم بودی!

من هنوزم توی مانیتور نگاه می کنم شاید نگام کنی

داد می زنم شاید بشنوی...

کاش کمی من بودی... کاش

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

یا اینجا همه فرشته اند و

من دیوی بدسیرت

یا برعکس

هر چه هست مشتی دیو و پری توی پوست انسانیت رخنه کرده و

مرا می آزارد

...

می خواهی بروی

من باید چه کنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

به دیدن من اگر می آیی

پاک و زلال

ساده و صاف بیا

برای خود من بیا

و وقتی که دوستم داری

برای خود من فقط بیا

بیا که چشم انتظارم

با من مثل من بیا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

تو را که دوست می دارم

پخش می شوم میان آیین این قبیله استثنایی

و نقض می کنم تمام فوانین نانوشته قبیله را

و می بوسم تو را

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

و زندگی بوی نا می داد

وقتی که نگاه هرزه ی تخم حرامی روی جلد سوخته ی دفتر خاطراتم می چرخید

و مرگ اتفاق دستمالی شده ی عامیانه ی خوشایندیست

برای روسپی منتظر مشتری ایستاده توی تاریکی

که توی تملق یک رویا

به خون قاعدگی می رسد و بوی اسپرم مانده توی کاندوم.

 

پ.ن: مهدی جان... راحت بخواب دیگه... شاید کسی تا سالها بیدارت نکنه...

       با اینکه خیلی زور رفتی ولی خوش به حالت

       خدایش بیامرزد همین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

در امتداد این خط کهنه که پیش می روم

هزار جای پوسیده

هزار گره و

هزار پارگی

ولی باز هم این خط

مرا به تو می رساند

با همه ی خستگی هایم

.

.

.

توی تمام جمعه ها تنهایم

به اندازه ی تنهایی کوه ایستاده بر انتهای این جاده

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

ما نیز روزگاری

لحظه ای ٬ سالی ٬ قرنی ٬ هزاره ای از این پیش ترک

هم در اینجا ایستاده بودیم

بر این سیاره بر این خاک

در مجالی تنگ هم از این دست

در حریر تاریکی             در کتان روز

در ایوان گسترده مهتاب      در تارهای باران

                                                 در شادروان بوران

در حجله شادی      در حصار اندوه

تنها با خود     تنها با دیگران

یگانه در عشق    یگانه در سرود

سرشار از حیات    سرشار از مرگ

ما نیز گذشته ایم چون تو بر این سیاره    بر این خاک

                                                             در مجال تنگ سالی چند

هم از اینجا که تو ایستاده ای اکنون

    فروتن یا فرومایه

           خندان یا غمین

                    سبکپای یا گرانبار

                                   آزاد یا گرفتار

                                              ما نیز روزگاری . . .

                                                                

                                                                           آقا احمد شاملو 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

اینجا که ایستاده اید

هی آقا !!!

با شما که حرف نمی زنم

فال گوش وایساده اید...

همین جاکه ایستاده اید

همین چند روز در گذر

چون می گذرد مرا با یاد تو کاری نیست

یادگاری نیست

دیگر حتی گاری نیست

اسب شویم ببندنمان به چی؟

چی بودنش مهم نیست

مهم تو بودن این قافیه هاست که گم شده میان این همه کاغذ

هی آقا !!!

هنوز هم که فال گردو می فروشی

آره خواهر داشتم می گفتم

دیزالو به نمای :

خارجی - روز -خیابان ...

هی خانوم

سوار نمی شوید؟

ما خر خودتانیم

از همان خر هایی که لگد هم ...

 - به تخم بابام

چیزی که زیاده خر بی پالون

من گاو می خوام که بدوشمش

دوباره بازگشت به جان خواهر راست می گم

خودش می گفت بچش نمی شه

آخر سر با هزار زور و آمپول

یکی پس انداخته که صد رحمت به دختر زری گاگول

کات به نمای :

شب - داخلی/خارجی - مکان مبهم

نه جناب سروان دروغ می گه

کارشو که کرده می گه کفگیرم ته دیگه

نه جناب سروان خودش دروغ می گه

... نکرده و دیگه و دیگه

یه واید شات از ماشین پلیس و دو تا سرباز

که دخترک با درد و لذت!!! داره حرفای دیگه

یه کلوزآپ از خود دختر

فقر نداری سختی

آره صورتش داره اینو می گه

آره خواهر منم که می گفتم

غذای امشب هیئت ما یه صد تایی دیگه

هی آقا ... همون آغا!!!

یه فال حافظ چند؟

ماشین پلیس می ره و سربازه می زنه لبخند...

 

پ.ن: به سلامتی برگشتنت دادم آقا رضا دوتا گوسفند سر گذر بزنه زمین

که بترکه چشم حسود و بخیل

پ.ن۲: ببین میر صانعی... فقط ببین ( توی تمام آیینه ها ... مرا خواهی دید تمام قد... سنگی که تو پرت کردی مرا هزار برابر می کند برایت) هستم که باشی باشی باشی

پ.ن ۳: آقا رضا ( سید)

آرشیودوره کردی منم زدم به خاطراتم

بعد مدتها تونستم باز خودم رو بیارم توی این نو نوشتن ( که خودم بسیار دوست می دارمش)

به هر صورت مدیون تو و دهمورث و مرکز پیامم با بهمن اضافه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

باید تو رو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

و من مسافرم ای یاد های خشکیده

مرا به وسعت تبدیل حرف ها ببرید

.

.

.

میرم سفر همین الان دارم راه می افتم

دور می شوم از تو شاید...

.

.

.

با حریق یاد ها همسفرم

وقتی دورم به تو نزدیک ترم

.

.

.

پ.ن: میر صانعی . . . بنویس

پ.ن ۲ : ساکت می مانم تا زنگ خانه ام به صدا در آید شاید این بار تو نباشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

آنقدر می ایستم که کوه ها آب شوند و

خواب به چشمانت چیره شود و

آنقدر خواب باشی که برای آخرین بار ببوسمت و

وقتی بیدار شدی یادت نیاید که خواب تو را دزدیده ام

.

.

.

در خاطرم که می آیی

چشمانم را می بندم و آنقدر پلکهایم را روی هم فشار می دهم

که اشک هایم را برای سوزش چشمم یا درد جا بزنم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

با یاد من که به من می رسی یادت باشد هیچ کسی مثل من تو را دوست نخواهد داشت

هیچ کس دیگر حرمت چشمانت را اندازه نخواهد گرفت و  با خنده هایت به تمام آرزویش نخواهد رسید.

هیچ کسی با رنگ موهایت به رویا نخواهد رفت و با خاطراتت نخواهد گریست

هیچ کسی سر هیچ پیچی مثل من تو را نخواهد بوسید...

یادت باشد...

پ.ن: ما مقصر ترین آدمهای بی تقصیریم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

میروم تا تو را در جایی از این رفتن باز پیدا کنم

میدوم به سرعت بی هوییتی تو شاید جایی بی وسوسه ی تملکت تو را در اغوش بگیرم

جایی دنج که تنها صدای نفسایت فضا را پر می کند

وحالا نیستی وهیچ....

گریه میکنم و این صدای خسته را جمع می کنم  دوباره هایی که عجیب تلخ است وحشتم می اندازد..

نکند کابوسهای تکراری برگردد... شبهای  بی تو...

تنهایی های سخت... تنم می لرزد همه ی افکارم را پخش میکنم و فرار...

نگاهت را پس بده این دنیا انقدرها هم بزرگ نیست فقط دستهای منو تو را جای میدهد اگر نگاهت اگر عاشقانه هایت را به من پس دهی...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

۵ سال؟

آره ۵ سالگیت مبارک...

دخترک آبی من ۵ سالش تمام شد و ... هیچ نشد ...

.

.

.

تمام روزها را گشتم دنبال شب هایی که با تو بودن را جشن بگیرم...

و تمام شب ها

بی حضورت

با خاطراتت سر کردم

.

در روزها نبودنت به چه فکر کنم؟

چه باقی گذاشتی برای نگاه کردن؟

هویتی له شده یا چشمان بسته شده؟

باز هم شک؟

شک به کدامین دروغ به کدامین حرف کامل زده شده و کدام رفتار خوب؟

من ایستاده ام و نبودت را نظاره می کنم تا خودت بیایی

با هزار سکوت و حرف نگفته . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

دیگر برای تو نمی نویسم...نخوان

حالا که چرک کردی همه دستمالهای سفید را

چیزی برای شستن نمانده

تو حمام آفتابت را بگیر...

برنزه ات را بیشتر دوست دارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

جداگانه می نشینیم

زیر آفتاب و باران

چشم در چشم

دوره می کنیم خاطرات تلخ ... و شیرینمان...

می ایستیم

قول می دهیم و دور می شویم

به دوری بیست و نه اسفند و اول فروردین

سال پیش و سال نو

و به همان نزدیکی...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

جا گذاشته ام همه خوشی ها را توی جیب پیرهن شنبه

یک شنبه چه بی دلیل گذشت

دوشنبه غمگین شدم

سه شنبه تمام خاطرات را مرور کردم

چهار شنبه بودم و نبودم...فرقی برایت نداشت

پنج شنبه دلگیر از همه دنیا بغض کرده زیر باران راه می رفتم

و حالا جمعه...

طولانی ترین روز دنیا

انگار انتها ندارد که هر چه می دوم تمام نمی شود...

کی شنبه می رسد با پیرهنی که عطرت را به فراموشی نسپرده

شنبه ی خنده های تو و خوشی ها...

شنبه ی فراموشی ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

تو را قایم کردم میان این چرکنویس هایم

تا کسی توجهی به بودنت نکند

نبیندت

شاید ندزدنت

تو را قایم کرده ام میان دوست داشتنی های شخصیم

و تنها تو می دانی

راز گمشده ی دوردست های اشک های شبهای بیقراری مرا

و تنها تو

تویی که دوستت می دارم

برای تمام لحظه ها

هر جایی که باشی

میان هر جمعی

تو

تنها تویی

کاش کمی من بودی

کاش

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

تمام خدایان یک طرف

تو هم همان طرف خدای من!!!

توی توحش بسر می برم مدتی...

برای تو حجله گذاشته اند...

قربانی ات که می کنند

افتخارشان این است که پول خونت را می دهند

آه از این جماعت خوش صدا

که تمام زورشان توی حنجره اشان است و

حنجره هم به درد لای جرز...

راست می ایستم

قامت می کشم میان توحش عصر نو

که اینان هنوز خاطرات هابیل و قابیل را یاد می کنند

برادرش را کشته؟ پول خونش چه شد؟

زندگی برای مردن

مردن برای زندگی

این سوال دو گزینه ای را بی پاسخ نمی شود گذاشت

تو اگر خدایی!!!

بیا سمت دیگر

آفتاب باز طلوع می کند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

این آسمان...

این شب...

این روزگار ...

و همه این های دیگر

تمامشان را می گویم

همه هستند...

چه فایده بی حضور تو؟

 

 

عیدانه فراوان شد!!! تا باد چنین بادا

 

با کلی تاخیر سال نسبتا نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

من سارای قصه هایم را گم کرده از بس که تو را زمزمه کردم زیر لب...

پاهایم حس ندارد از بس پیاده دویده ام دنبال سایه ات ...

من خودم را غرق تو کرده ام از بس عمیق تر بودی ...

حرف روی لب هایم ماسید از بس که به انتظار بوسه باز ماند ...

حرف زیادی اگر می زنم چون غیر از دوستت دارم حرفی دیگر ندارم...

 

پ.ن۱ : "ای - میلم" نمی آد از بس که دلم برایت تنگ است جز گریه

پ.ن۲: دوباره وروگرد و خیابان گردی اما این بار با یاد و صدای تو... تنها تصویر نداریم

پ.ن۳:دیدی دیدی؟ می خوام کاندید بشم نمی زارن...واسه ماهواره امید ۱۰۰۰ تومن شارژ فرستادم پدرسگ جواب اس ام اس هم نمی ده...

پ.ن۴:وقتی دوست دارم و دوسم داری دنیا بنفشه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

متولد که می شوم...

توی زمان متحرکم...

می ایستم... به تو که می رسم

پشت درگاهی زندانت تو را نظاره می کنم

غمگین از اینکه در حبسی

دلداریت می دهم

دور تا دور میله های قفس می چرخم

 دنبال راهی برای رسیدن به تو

 از من دور می شوی و دست نیافتی

آنگاه در میابم که

من میان حصار توام و

تویی آزادی...

 

پ.ن: ۲۷ سال گذشت... چه زود گذشت... سال دیگه این موقع کجام؟

پ.ن۲: نیست می شوم برای بودنت...بمان

پ.ن۳:دوستان به این نتیجه رسیدن که من براشون بویی ندارم پس هرکدوم تصمیم گرفتن اون بویی رو که دوست دارن از من دریافت کنن . . .

پ.ن۴:هنوز برای کاندیداتوری تصمیم نگرفتم اما اگه تصمیمم قطعی شد از طریق ماهواره امید به همتون اطلاع می دم...

پ.ن ۵: وقتی حرف نمی زنی و همه چیز رو بهم نمی گی بهت شک می کنم و تو این شک رو دوست داری...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 5:5 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

27
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

به تو كه فكر مي كنم،

 دست من خوشبو ميشه

 دسته نرگس مي شه

 ناف صد آهو مي شه

 به تو كه فكر مي كنم

 گر مي گيرم از خوشي

 مثل يك رنگين كمون

 وسط جمعه كشي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط بهزاد  |